بهار ؟!
چند روزی است که حال و هوای خوشی ندارم. می گویند بهار در راه است ولی مرا گویی یک سنگ. حسی غریب تمام وجودم را فرا گرفته است ! تماماً غم. سراسر ... . نمی دانم چه بگوییم. دلم غمیده در این آهن پاره ی دنیا. سراسر خشکی است این بهار نازیبا.
بهار چیست بی روی تو؟
بهار من تویی. آری ، تو ای مولا.
بهار چیست بی روی تو؟
بهار من تویی. آری ، تو ای مولا.

دستم به نوشتن نمی رود. چشم تاب دیدن ندارد. گوشم را نای شنیدن نیست.
ازحال و هوایم که خبر داری مولا !
بهار شد نیامدی !
بهار شد نیامدی !
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۱۵ ب.ظ توسط احسان
|